تبليغاتX
گل یاس

گل یاس

عاشقانه

 

میدونی خدا وقتی آدمو خلق کرد و داشت بدرقه اش می کرد بهش چی گفت ؟

گفت جایی که میری مردمی داره که می شکوننت

نکنه غصه بخوری

همه جا باهاتم

تو تنها نیستی

تو کوله بارت عشق گذاشتم که بگذری

قلب گذاشتم که جا بدی

اشک گذاشتم که همراهیت کنه

و

مرگ که برگردی


( خدایا می خوام برگردم )





عشق یعنی چه ؟

من تازه از آخر عشق اومدم

عشق یعنی شکستن غرور در برابر یه آدم مغرور

یعنی فریاد زدن همه احساس مقابل یه آدم بی احساس

یعنی با تمام وجود خواستن و نرسیدن

یعنی یک غروب غم انگیز و یک پائیز برگ ریز

آری عشق یعنی بی وفایی

  

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت1:48توسط sara | |

 

 شيشه ای می شكند... يك نفر می پرسد...چرا شيشه شكست؟ مادر می گويد...

شايد اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشی مثل يك كودك شيطان آمد.

شيشه ی پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ی مغرور

شكست، عابری خنده كنان می آمد... تكه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر

دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...

از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم كمتر است؟

دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا!!

 

خیانت این نیست که روزهارا بادیگری به پایان برسانی خيانت ميتواند دروغ

دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگری

 بگذاری ... خيانت ميتواند جاری كردن اشك بر ديدگان معصومی باشد

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت1:47توسط sara | |

با ۲ روز تاخیر روز مادر رو اول به مادر عزیزم و بعد به تمام مادرای دنیا تبریک میگم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت0:55توسط sara | |

میر حسین موسوی

به نظر شما کی رای میاره؟

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت4:2توسط sara | |

 

سلام ‌‌‌٬سلام ‌‌‌٬سلام ‌‌‌٬ ...

سلام به همه ی دوستای گل خودم.دلم براتون یه ذره شده بود.

راستش قرار نبود برگردم ولی نتونستم. برگشتم چون نتونستم دوریتونو تحمل کنم

چون دل کندن از این نوشته هایی که الان دیگه خاطره شدن واسم سخت بود.برگشتم چون

به همتون نیاز داشتم حتی اونایی که تو این مدت حتی یه بارم سر نزدن.

از همتون ممنونم که فراموشم نکردین. خیلی دوستون دارم. سعی میکنم زود زود آپ کنم.

دلم برای تو گاهی عجیب میسوزد

شبیه شمع که خیلی نجیب می سوزد

دلم برای دل ساده ام که خواهد خورد

دوباره مثل همیشه فریب میسوزد

نشسته ای به امید که؟ گر بگیر ای عشق

همیشه آتش تو ، بی لهیب میسوزد

تو اشتباه نکردی گناه آدم بود

اگر هنوز بشر پای سیب میسوزد

من آشنای تو بودم ولی ندانستم

غریبه ها دلشان هم غریب میسوزد

برای من فقط این دل زعشق جا مانده است

که با نگاه شما عن قریب میسوزد

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت1:23توسط sara | |

 

چرا به من می گویند ،دوستش نداشته باشم

 مگر دوست داشتن جرم است ؟

 من نمی فهمم که چرا دوست داشتنش مرا به گناه خواهد

 کشاند من گناه نمیکنم من گناه را دوست ندارم

 ولی او را چرا...

 من او را فرا موش نمیکنم ولی گناهش راچرا ...

 من دوستش دارم و اور ا فراموش نمیکنم

 ولی گاهی گریز باید کرد و گاهی نمی شود گریخت

 وآن لحظه که نمیتوانی از آن بگریزی

همان لحظه ای است که من از آن می ترسم ولی آن را تجربه کردم تجربه ای که خدایم

ببخشاید و عشق واسطه شود تا بخشیده شوم.

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت6:39توسط sara | |

سلام

دلم به خدا براتون یه ذره شده بود

دلم واسه نوشتن از خودم...از حالم که نمیدونید این مدت

چه اتفاقا افتاد تنگ شده بود.ولی تصمیمم عوض شد میخوام از نو بنویسم.

در این حوالی گوشی برای شنیدن هست؟ سخنی برای گفتن چطور؟

دلیلی برای بودن داری؟ غمی برای بازگو کردن چطور؟

 در این حوالی شهری هست که به من خانه ای از جنس معرفت دهد؟

 راهی هست که در پی گمراه کردنم نباشد؟ گلی را سراغ داری که بوی تعفن کذب ندهد؟

 عشقی هست که عاشقانه معنا شود؟ سخنی هست که دیدار را ممکن سازد؟

 در این راه موسیقی شنیده خواهد شد که مرا به ژرفای گران قیمت اندیشه و احساس ببرد؟

 منطقی هست که بی منطقی را حکم کند؟ تو کدام یک از این ها را به من نشان خواهی داد …

 منی را که نه می شناسی و نه نامی از من می دانی…

منی که با کوله باری به رنگ زندگی در این جا می نویسم…

مدت هاست که می نویسم از چیزهایی که شما برایم می گویید.

غم هایتان وزن شعرهایم شده و موضوع نوشته هایم عاشقانه شکست خوردنتان است

 من سالهاست که از شما می نویسم …

قلمم دیگر مرا نمی شناسد زیرا که او هم خسته شده.ولی می خواهم

اینجا کمی از عطش گفتنم را کم کنم … می خواهم کمی از خود بنویسم …

تو نیز سخن بگو اگر ارزش گفتن آن قدر پایین نیامده از من اسمی بپرسی …

 شعری بگو که از دردهای زندگیت حکایت کند… فلسفه ای داشته باش به ارزش زیستن …

اینجا تو نیز یاریم کن بی آنکه در پشت نگاه مغرورم گم شوی…

دستانم را بگیر و از من مپرس کیستم … زیرا که من اهل این دیار نیستم .

قلم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت7:13توسط sara | |

 

نگرانم برای روزهایی که میایند تا از تو تاوان بگیرند

نگرانم برای پشیمانی ات زمانی که هیچ سودی ندارد

روزگاری درد کشیدنت برایم عذاب آِِور بود

اما روزها خواهند گذشت

و تو آری تو

آنچه را به من بخشیدی

ز دست دیگری باز پس خواهی گرفت

اسم تو صورت تو و یاد تو

تنها یک چیز را بخاطر من میاورد دروغ را

تو یک دوست را از دست دادی و من دشمنم را شناختم

راستی میتوانی بگویی چه کسی ضرر کرده ؟؟

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت6:17توسط sara | |

و شایسته این نیست

   که باران ببارد

    و در پیشوازش دل من نباشد

و شایسته این نیست

   که در کرت های محبت

      دلم را به دامن نریزم ،

                  دلم را نباشم ،

                     چرا خواب باشم  ؟

ببخشای بر من ، اگر بر فراز صنوبر

   تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم

ببخشای بر من ، اگر زخم بال کبوتر به کتفم نروئید

چرا خواب باشم ؟

    عبور کدامین افق ، وسعت انتظار مرا مژده آورد

       و هنگامه عشق را از دل من خبر داد

کجا بودم ای عشق

چرا چتر بر سر گرفتم

چرا ریشه های عطشناک خود را به باران نگفتم

چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم

ببخشای ای عشق

   ببخشای بر من ، اگر ارغوان را نفهمیده چیدم

         اگر روی لبخند یک بوته آتش گشودم

             اگر ماشه را دیدم ، اما

هراس نگاه نفس گیر آهو

به چشمم نیامد

ببخشای بر من که هرگز ندیدم

    نگاه نسیمی مرا بشکفاند

      و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند

         و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم

            و از باور ریشه مهربانی برویم

ببخشای ای عشق

ببخشای بر من ، که ریشه در خویش بستم و ماندم ،

   و خود را شکستم

     و هرگز نرفتم که در فرصتی خط شکن

        باور زندگی را بفهمم

و هرگز نرفتم که یک حجله بر پا کنم

  بر سر کوچه زندگانی

   و در قاب خورشید ،

بنشانم عکس دلم را !

+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت0:49توسط sara | |

 
 
یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی



من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی..
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم

خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟
 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت16:0توسط sara | |